نویسنده : جلیل آهنگرنژاد ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۸

کتابی  دیگر از یک شاعر کرمانشاهی

 

نسرین هاشمی فر شاعر خوب  کرمانشاهی ، کتاب تازه اش را با نام زیبای « از صدای من قفس می ریزد » روانه ِ بازار کرد .

این کتاب به همت« نشر داستان » در 70 صفحه چاپ و در اختیار دوستداران فرهنگ و ادب ایران زمین قرار گرفته است .علاقمندان می توانند این کتاب را با قیمت دو هزار تومان از کتابفروشی های معتبر کشور خریداری کنند .

شعری را از این مجموعه با هم می خوانیم :

 

  رویا

در رویا گم شده ام

 با لباسی صورتی ورژی آلبالویی

در خواب

 فنجان چای/کلماتم را می سوزاند

تصویری بر لب فنجان می ماند

فالگیر سر میرسد

سرنوشتم را روی کاغذ مچاله میکند

 









نویسنده : جلیل آهنگرنژاد ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٥

JALIL.jpg

 

فرهاد صفریان شاعر توانمند کرمانشاهی (‌هرسینی )‌که سالهاست در تهران سکونت دارد ، مجموعه ای از شعرهای زیبایش را با نام چشم نواز  پنهان گریه ها روانه‌ِ بازار نشر کرده است . «پنهان گریه ها» در 3000 نسخه و توسط انتشارات «هنر رسانه اردی بهشت» منتشر شد و در بر دارنده ی 32 غزل برای هر سال زندگی شاعر و یک غزل مثنوی که مرور همین 32سال است می باشد.

 این توفیق را به شاعر گرامی فرهاد صفریان تبریک می گوییم .









نویسنده : جلیل آهنگرنژاد ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٧

  •  پشت این غزل مردی است ازهمیشه عاشقتر

نام مجموعه شعر تازه ی سید جعفر عزیزی

 شاعر نام آشنای سرپل ذهابی است که بتازگی روانه‌ی بازار چاپ و نشر شده است . این کتاب را انتشارات داستانسرا منتشر کرده است.

بی شک اثر تازه ی سید جعفر عزیزی می تواند حرفهای تازه ای برای گفتن داشته باشد . چرا که او سالهاست در غزالستان غزلهای ناب در سیر و سیاحت بوده و اثر قبلی وی نیز گواه خوبی برای کارهای خوب تازه اش می تواند به حساب بیاید

برای این شاعر خوب آزروی توفیق می کنیم و خرید این کتای را به همه ی دوستداران ادبیات این مرز و بوم سفارش می نماییم

علاقمندان می توانند در کرمانشاه کتابفروشی های :نیما ( برادران هاشمی )ایران  و  کتیبه مراجعه نمایند .









نویسنده : جلیل آهنگرنژاد ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٠


روح طوفان لم زده بر آسمانت

باد پوشیده ست بر تن بادبانت

تا مبادا حرفی از فریاد باشد

موج دستش را گرفته بر دهانت

بعد از اینت ناخدا غیر از خدا نیست

بعد از این آشوب می ریزد به جانت

سرنشینی مرده را با خویش داری

این جسد دیگر نمی فهمد زبانت

سایه ها جز سور و سات کوسه ها نیست

منتظر تا کی به سر آید زمانت

تخته ها با هم سر سازش ندارند

عاقبت بر آب افتد استخوانت

اوج می گیری که مردن ساده باشد

موج روی موج، این هم نردبانت

موج ها چون کولیان در حال رقص اند

می رود از کف در این طوفان عنانت

می روی با آبها تا نقطه ای دور

تا کجا پایان پذیرد داستانت

بابک دولتی

 

 

نه اینکه از خیابونا،دلم گرفته

برای دیدن شما ،دلم گرفته

فقط نه ازخودم ،نه از شماها

ازآسمون وازهوا،دلم گرفته

نگو:بخندوغصه هاکه موندنی نیست

نگوچرا؟نگوچرا؟...دلم گرفته

صدای گریه های من ولی بلن نیست

همیشه سردوبی صدا،دلم گرفته

قفس برای من که آسمون نمیشه

پرنده ها!پرنده ها!دلم گرفته!

کسی نیومداز غمای من بپرسه

بگه برای چی؟چرادلم گرفته؟


***

نمیشه!این حکایت همیشگیه؛

که من همیشه ی خدا ،دلم گرفته....
علیرضا حکمتی

 

 


یک غزل از هادی حدادیان:

طوفان گرفته اسکله ها را خبر کنید

کاری برای جمعه ی بی همسفر کنید

این بادبان مسافر من در هوای توست

ای جمعه ها حضور مرا بیشتر کنید

یک قطره عاشقانه به دریا نشسته است

قانون آب را چه شود مختصر کنید

با جاده های خیس زمان بازگشته تا

از قلب چشمه های مهاجر گذر کنید

گاهی که آب می تپد از لذت نسیم

فکری به حال قطره ی بی همسفر کنید .

**

دریاچه های وحشی بی مرز بشکنید

با روح قطره های شکسته سفر کنید

 









نویسنده : جلیل آهنگرنژاد ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٥

گفت وگو با کوروش همه خانی-شاعر
 
 
حوض گل آلود بی ماهی 
 


علی حسن زاده

کوروش همه خانی 27 سال است که می نویسد. در سن 14 سالگی نوشتن را با داستان شروع کرد و به کشیدن نقاشی علاقه داشت؛ مشوق اولیه اش خواهرش بوده است و بعد اعضا و متصدیان کتابخانه کرمانشاه. در سن 18 سالگی دومین برادرش در سانحه اتومبیل از این جهان به جهانی دیگر می رود و نخستین جرقه شعری ایجاد می شود. از همین آغاز با مجلات ادبی شعری همکاری می کند از جمله مجله چیستا، دنیای سخن، آدینه، فردا، فرجاد، عصر پنجشنبه و در خارج از ایران با مجلات آرش، سیمرغ، بررسی کتاب، کاکتوس، آفتاب، قلم، فانوس و....کوروش سال 1372 اولین کتاب شعرش به نام سراغ مرا از سکوت بگیر را چاپ می کند و بعد 8 کتاب طی سال ها تا اکنون. دو کتاب در سوئد به نام «قناری از پلک هایت می ریزد» و «دهانم پنجره دنیا است» و کتابی در تدوین کارها و نقد های مانی به نام معجزه در اشارت انگشت در آلمان. سال 72 شاگرد احمد شاملو و محمد حقوقی بوده و چند سالی از این استادان بهره های شعری برده است. او عضو کانون نویسندگان ایران در متن 134 نویسنده است.

 

 در سال 1997 طی سه دعوتنامه رسمی از کانون نویسندگان جهانی امریکا(پن) از کوروش برای شعر خوانی و سخنرانی در مورد ساختار روایت خطی در ادبیات امروز دعوت به عمل آمده است و همچنین از دانشگاهی دیگر از یکی از ایالات امریکا به نام «سیرا» برای شعر خوانی که به خاطر یک سری کارها کوروش موفق به پاسخ به این دعوتنامه ها نبوده است. کوروش سال 1997 به سوئد می رود و طی دو سال عضو کانون نویسندگان مهاجر و نویسندگان غرب سوئد و نویسندگان فنلاند و عضو کانون نویسندگان در تبعید می شود. کوروش در ایران خبرنگار مجله دنیای سخن، مدیر داخلی مجله جالینوس و مسوول صفحه شعر مجله آزاد، پهلوان، خوشه سبز و دوره دوم مجله فرجاد بوده است. تاکنون 38 نقد کتبی روی کتاب های کوروش نوشته شده است از جمله نقد آقای دکتر اسماعیل نوراعلا، دکتر فرامرز سلیمانی، عبدالعلی دستغیب، مفتون امینی، عنایت سمیعی و محمود معتقدی. او به عنوان یکی از بهترین جوان های شاعر در ایران توسط دکتر اسماعیل خویی، معرفی دو جوان مطرح معاصر توسط سیمین بهبهانی در نیوجرسی امریکا، دکتر منصور میرباذل، ابوالفضل پاشا و... معرفی می شود. او هم اکنون در سوئد زندگی می کند و مثل همیشه می خواند و می نویسد و علاقه به موسیقی و فیلم دارد.

---

-نخست از بحثی جدل انگیز که در این سال ها مطرح شده است، آغاز کنیم؛ گسستی بین مخاطبان و شعر امروز ما اتفاق افتاده است. این گسست منجر به ایجاد بحرانی با عنوان «بحران مخاطب» شده است. آیا مواجه شدن شعر امروز با «بحران مخاطب» مبداء تاریخی دارد؟

این سوال را به نحو های مختلف عزیزانی پاسخ داده اند. من منتظر سوال دیگری از شما بودم که شاید در سوالات بعدی به آن برسم. برای هر پاسخی ادله های مختلف وجود دارد و هر پاسخی ریشه یی که سرآغاز بحث امروز ما می تواند باشد. اگر معلول ها را کم کنیم بحران مخاطب از بدو تاریخ در هر ژانر هنری بوده و هست و خواهد بود. این یک معضل است. به جنبه های دیگری هم باید پرداخت. اگر در جامعه به آن رشد نسبی، عقلانی به شکلی آزاد، آزادی کلمه، تبادل اندیشه بدون حب و بغض، خارج از حیطه سانسور و خودسانسوری، عینیت بازگشایی عاشقی، تا...فرزانگی نرسیم و ریشه بحران را واگشایی نکنیم همیشه این گسست منجر به تفکیک مخاطب از هنرمند خواهد ماند. برای رشد و ارتقای فرهنگ ما، هنرمند نیازمند مخاطبانی جدی و کارگشاست. آن طور بگویم شاعر بدون مخاطب و برعکس مخاطب بدون شعر باعث این گسست تاریخی شده است. حالا فکر می کنم



ادامه مطلب





نویسنده : جلیل آهنگرنژاد ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۸

پیر پیراهن من با چهره‌ای نور خورده که کودکی بیش نیست
در پیراهن‌های پیر من
خیره به نیمرخ تاریک و روشن
در بوی عرق‌های مردانه

زیر بغل‌ام را بگیر ببر بدور از شهر مرا
شیخ من نمی‌توانم بچرخم
در این خانگاه کوچک
حلقه دور خودش می‌چرخد
در دف‌های دست دست‌های دف

یک هو بیشتر ندارم در گلو
در گلوگاه گلوی من یاغی تنها با اندوهی ایستاده و از دور
صدای گوشش هوشش را برده است

خالو قربان‌ات بروم این میدانچه چقدر صدا می‌‌دهد
این امواج سرگردان از کدام منبع انرژی‌‌اند
این دراویش خواب نما
و عروسکی که کوک شده دور خودش می‌چرخد
کاش بدنام نمی‌شدی‌ایم تو باید به هوش باشی
با ترکه‌ات به من بزن
حالا برای لج کردن یاغی برقصیم. رقص پشت پا:
پای راست پشت پای چپ ـ پای راست ـ زانوی پای چپ
در گلو قبرزنی است کنار چشمه‌ی بزاق من
و تنها با اندوهی ایستاده‌ام
ازدور رقص مردانه‌ی زن‌های روستایمان را می‌بینم
ای مادر دوباره کولم کن ببر مرا بیرون از
نیزارهای نظر کرده‌ی ایل
انگشت زن‌ها همیشه اشاره بود برای نشان دادن پسر دیوانه‌ی تو
و چه اشتباهی است ریختن آب سماور روی زمین آن شب ماه گرفته



پری‌های سوخته
آن نیمه شب در بخش سوختگی بیمارستان بوعلی
در ضجه‌هایشان نفرین بود
و چوب مقدس روی شانه‌ام شکست
دیگر هر چه مرا کول کنی
ببندی‌‌ام به ساقه‌های نی
بریزی روی صورتم آب سوره‌ی جن
بر نمی‌گردم مرا بگذار برو


جن زدگی جدی است





کلمات کلیدی :خالو قربان‌ات بروم




نویسنده : جلیل آهنگرنژاد ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٩

 

شعری از کتاب « طعم روزهای نیامده »

 

جلیل آهنگرنژاد از دوستان مهربان من است و به خاطر صداقت و صراحت در گفتار ، تلاش و پشتکار در عرصه ی هنر و دهها خصلت و صفت نیکو دوستش دارم. می خواستم روی مجموعه ی ایشان یک نقد کلی و شعر به شعر بنویسم که تاکنون متأسفانه این مهم میسر نشد. اما یک دور کامل کتابش را با درنگ و درک و تفکر بهتری مرور کردم. دلم نیامد که مطلبی ننوشته از کنار کتابش بگذرم و کتاب را به قفسه ی کتابخانه ی خانگی ام بسپارم.
***
جلیل شاعری است که به آداب و رسوم و فرهنگ و ملیت و عشیره و ایل و قبیله احترام بسیار می گذارد. بسیار سنگ زادگاه و طبیعتی که در آن پرورش یافته و کوچه و محل های روستایی و شهری اش را به سینه می زند. به کوهها و چشمه ها و مکان های باستانی و تاریخی و قدیمی دیارش عاشقانه عشق می ورزد. به لهجه اش می نازد و گاه از همین لغات محاوره ای که در گویش کُردی مرسوم است ، در اشعارش به خصوص اشعار فارسی هم استفاده می کند. در گویش کُردی و اشعار کُردی اش نسبت به شعر فارسی ، مسلط تر و مهارت خاص و ماهرانه ای دارد و روان تر می سراید و در نتیجه مخاطب هم راحت تر با سروده هایش ارتباط برقرار می کند. البته شعرهای فارسی اش هم قشنگ است و به خصوص آن دسته از اشعاری که  بوی لهجه و فرهنگ و تعصب و غیرت و مبارزه و ... می دهند.
شعر » در دیروز قهوه ای « این گونه شروع می شود :
کمی کنار !
کمی ترکنار !
عبارت دوم زیادبه دل نمی نشیند ، البته در این جا جلیل خواسته که نوآوری و به قولی واژه سازی کند ، اما » کمی « به معنی کمتر است و پسوند تر به دنبال آن زیبا نیست. می توانست پسوند » تر « را جلوی کنار بیاورد . البته در زبان کُردی این گونه استفاده ها رایج است : کمی کنار !
کمی کنارتر !
مثل گذشته ی آبی
در کنار خاکستری » قلاجق «
روستای « هوشیار چله » روستای محبوب و مخاطب جلیل در این شعر است که دارای قله ای به نام » قلاجق « است. شاعر در بند اول به گذشته های دورش ، سفر می کند و سعی در یادآوری و زنده کردن تصاویر بجا مانده از گذشته ها در ذهن فعلی اش دارد. گذشته هایی که به رنگ آرامش ، وسعت ، پاکی یعنی رنگ آبی در ذهن جلیل رسوب کرده است. البته » آبی « رنگ سردی هم نیز به شمار می رود. آیا ممکن است که نیمی یا بیشتر و یا کمتر از خاطرات و گذشته های جلیل به معنای سرد » آبی « باشند. بی تردید این حدس و گمان واقعیت دارد و در ادامه شعر این سردی چشم نما
می شودکه به وقت اشاره خواهم کرد.
در خط بعد : » درکنار خاکستری » قلاجق« ـ جلیل هم به خاکستری رنگ بودن قله اشاره دارد و هم تخیلی تر و عمیق تر به روزگار خاکستری آن دوران.
ادامه ی شعر :
در دامن عریان » زَیج « متولد می شوی
چند جمله ی ساده ی بی ربط
» زیج « نام چشمه ای فصلی در روستای » هوشیار چله « است . جایی که کسی متولد می شود و آن کسی نیست جز خود راوی یا شاعر که در اینجا خودش را مخاطب قرار داده و شعر به روایت داستانی شبیه تر و نزدیک تر می شود اما در بند بعد و ادامه ی شعر جلیل روایت را از حالت نسبتاً خارج شده ی خود به سمت روایت داستانی به سوی کلام شعری هدایت می کند . آنجا که می گوید :
[ بی کراوات و
خط ریش و مُشتی مدرن ]
می رقصانندت !
بیان عبارات بالا ( بی کراوات و ... تا می رقصانندت ) حکایت از بزرگ شدن شاعر و بلوغ فکری و جسمی دارد. در شاعر
 قوه ی ادراک و احساس و تعقل ، تقویت شده و خویش را به تأمل و درنگ در خویش واداشته است :
ادامه ی شعر :
اما پر از نمی دانم
شاعر گنگ و متوهم از همه جا و همه کس ، تمام گذشته هایش که حالا آنها را دورتر و کم رنگ تر و سردتر می بیند ، برایش سؤال های بسیاری شده اند که جواب آن ها را با گفتن » پُر از نمی دانم « پاسخ می دهد و آب پاکی را روی دست خودش
می ریزد.
» کولی « های دوره گرد و بسیار پراکنده و آزاد اندیش خیال شاعر که با رقم هزار بیان می شوند ( شاعر خیال و دامنه ی خیالاتش را به کولی تشبیه کرده است ) به افکار و ذهن گنگ و پر از سؤال و معمای شاعر هجوم می آورند.
ادامه ی شعر : » هزار کولی خیال / هزار » ملایکَت« بال/ هزار» پری « نگاه زلال/ در تو هلهله می کنند.«
» ملایکت « را در پاورقی کتاب به » مرد آزما « موجودی خیالی و ترسناک در کُردی کرمانشاهی ترجمه کرده است ( شاعر)
 ایهام و ابهام و سؤال و گنگی در جلیل ، تشبیه شده به » ملایکت « که شاعر را دچار وحشت و واهمه از پاک شدن و بی رنگ تر شدن گذشته هایش کرده و می کند. آوردن عبارات هم آهنگ و هم آوای به قولی قافیه بندی ( خیال ، بال ، زلال ) نشان از تمایلات شاعر هم به موسیقی بیرونی شعر دارد و هم قدرت سرودن غزل و اشعار موزون.
در ادامه ی شعر ، جلیل سه ستاره گذاشته تا مخاطب ادامه ی شعر را با یک مکث نسبتاً مناسب ، یک درنگ عمیق تر و نفسی تازه بخواند. ضمن این که شکست زمانی داستان واره ای نیز صورت گرفته است و حال و هوای شعر به امروز برگشته است هرچند جلیل در ادامه ی شعر
می گوید :
کسی / در دیروز قهوه ای/ در اول شکوه سلطان غزنوی / پیاده ات می کند.
یک نفر ( کسی ) هست که شاعر را به خودش
می آورد ، به فرض : معشوق خیالی و ناگهانی شاعر.
تا قبل از این شاعر سوار بر اسب تخیل و کولی های خیالی اش با وحشت و ترس از گذشته هایی که اکنون نیستند و یا امکان برگشتن و دیدنشان نیست ، سیر می کرد ولی حالا ( کسی ) او را به خود می آورد ( پیاده می شود ) در زمان حال و خارج از تخیل و در دور رس ، کولی ها قرار می گیرد . اینجاست که به واقعیت گره می خورد :
... پیاده ات می کند / بی که بدانی » چله«  آبستن خشکسالی پرندگی است !
» چله«روستای محبوب شاعر ، خالی از پرنده شده است. پرنده ای که می تواند خود شاعر باشد که نغمه سرایی می کند. برای» چله « در حالی که خودش فرسنگ ها از آنجا فاصله گرفته است ، بی پرندگی می تواند همان رنگ های آبی و خاکستری و قهوه ای در شعر و فکر شاعر باشند که از رنگ آبی و خاکستری که سردند ، در اواخر شعر به قهوه ای که گرم است مبدل شده اند. و این تغییر خاصیت رنگ ، نشان از گرمی وجود شاعر ، و جان گرفتن نیرویی ، کولی ای ، یا » پری « دیگری در وجود پر آه و افسوس و تأثر شاعر است.
در  بند آخر شعر » رنگ دیگری پا به میان می گذارد و روزگار شاعر را کاملاً دگرگون می کند . » رنگ بنفش «
ادامه ی شعر :
ای کاش در ناگهانی بنفش
سارها
با کوزه هایی از زلال گذشته
از » کیه نی کیخسرو « برگرداند !
سال و ایامی در ذهن شاعر خطور کرده بود که چون شعله ای موجبات دل نگرانی و پریشان خاطری شاعر را از خشکسالی و سردی و بی پرندگی
» چله « بر افروخته بود . اما به ناگهان در آخر شعر
( ناگهان بنفش ) ذرات امید و توکل در شاعر شروع به درخشش و تابش می کند. بنفش نه تنها گرم و امید بخش است ، بلکه زیباست . شاعر در آخر طبیعت بنفش و پر امید و سرافرازی را برای روستای شعری و آب و هوای شعری روستایش آرزو می کند و گویا ضمن آرزو کردن ، گذشته اش را هم به همین رنگ می بیند. آرزوی شاعر ، برگشتن سارها ( از بی پرندگی در آمدن » چله « ) با
کوزه هایی از تخیل زیبا و آرام از تخیل زیبا و آرام و طربناک نه همراه » ملایکت « ترسناک _ به ذهن و گذشته هایی که در ذهن شاعر رسوب کرده اند و پاک شدنی نیست.
در آخرین بند شعر ؛ جلیل ، به دنبال کلمات محاوری و به زبان آوردن اماکن و ... مقدس روستای » چله « چشمه ی کیخسرو را هم به زبان
می آورد.جلیل ، ضرب آهنگ شعر را در آخر
می زند ، شعر را با روشنی و آب به پایان می برد ، چرا که می داند به قول سهراب سپهری : » شاعران وارثان آب و خرد و روشنی اند «
امید دارم این جراحی شاعرانه و صمیمانه و عاشقانه در کالبد شکافی یک شعر از عزیزم جلیل آهنگر نژد تا حدی با موفقیت به پایان رسیده باشد و مخاطبان شعر جلیل آهنگرنژاد را بر آن وا داشته باشد تا با درک و تأمل بیشتری ، شعر جلیل را خوانده و با خصوصیات و روحیات شاعر بهتر و بیشتر آشنا شده باشند. همین که از ماست و برای دیارمان زحمت می کشد و تدریس می کند و روزنامه می نویسد و در لابه لایش هم » در دیروز قهوه ای « و » امروز بنفش « به ناگهان شعر می گوید ، برای همه تحسین برانگیز است. جلیل از شاعران جدی و به دوراز قیل و قال و دب دبه و ... خیلی از جریانات واهی و پوچ است و همین سبب
نزدیکی اش به دوستان همفکرش است.برایش روزهای خوب ، قشنگ و خوش رنگی آرزومندم.









نویسنده : جلیل آهنگرنژاد ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳

به قلم :‌مرتضا حاتمی

 

طعم روزهای نیامده ، داستان وقوع اتفاق بزرگ و مبارکی است در دنیای مجموعه شعرهای این دیار. همین روزهایی که قطارانتشارکتاب های رنگی و سیاه و سفید به راه افتاده ، مجموعه هایی گاه ناقص المیلاد که لحظه ای ولادت شان به موقع نیست.

ولادت هایی نا بهنگام که با خود زنگ خطر را برای صاحبان واقعی کلمه و خیال و اندیشه به دنبال می آورند و ورودی نامبارک و ناخوانده در افکار و اندیشه ی مخاطب است و طرحی از دنیای کاملاً شخصی و کوچک با تاریخ مصرفی زودگذر و فراموش شدنی.

پیش ترها دل خوش بودیم به امید چاپ و انتشار آثاری از : استاد فریبرزابراهیم پور (ف . الف . نگاه) ، کوروش همه خانی ، حسن نجار ، فریاد شیری ، علی الفتی و ... که گاه با انتشار اثری ارزنده ، جریان »دشوارسرایی« این دیار را رونق و حرکتی عمیق بدهند و جریان نوگرایی و نواندیشی شعر معاصر کرمانشاه را با همان اندیشه های متعالی دغدغه های انسان معاصر ، در آینه ی شعرهاشان تقویت کنند و شعله ی نیم بند این جریان متعهد را روشن نگه دارند.

با طعم روزهای نیامده می توان امیدوار بود که شعله های شعر متعهد و انسان مدار و جدی این روزها هم چنان ناآرام و آهسته و در انزوای فریادگر خود ، حرکت می کند. آهنگرنژاد در این مجموعه دلبستگی خود را به ادبیات قومی ـ کُردی ـ نه به طور عمیق و تخصصی بلکه با استفاده از واژگانی به جا و استخوان دار و پر مفهوم ، نشان داده است. او پیشتر در مجموعه ی موفق » نه رمه واران « پایگاه و جای گاه شعری خود را در این عرصه تثبیت و استوار نموده است. در این مجموعه نیزهمان احساس زیبا ، ساده وغنی ادبیات کُردی آشکارا به چشم می خورد . جسارت شاعر ستودنی است . او در به کارگیری کلماتی که دنیایی تعریف شده در جغرافیای خاص دارند را با مهارت و جسارت ، چنان ترکیب و جمع بندی نموده که به جرأت می توان گفت نه  تنها اثری منفی برشعر نمی گذارد ، بلکه به درک و فهم بهتر و مطلوب تر آن نیز کمک می کند. کلماتی چون »هوره علی نظر ، سیمره ، چوپی ، سیروان ، هناره گل هناره ، روله ، کلاش و...«

شاعر آموزگاری است که » اسکلتش لانه ی پرنده هاست « او تعهد را در شاعرانگی اش جاری کرده است . همان شاعری است که مفهوم و محتوا و معنا و دغدغه های انسان معاصر آسمان اندیشه هایش است . او در این اندیشه در چهارچوب بازی های زبانی گرفتار نمی شود. آنجا که دل گرفته گی ها و دلواپسی ها و محدودیت های انسان غمناک را این گونه فریاد می کشد : » از این به بعد تا هزاره ای دور / در دفتر تمام روزنامه ها / به جای پنجره / کروشه باز و بسته می شود.«

پنجره ی شاعر کروشه ای شده که کلمات پنهان را نشان می هد. شاعر مغموم ، تمام دنیایش را به پنجره ای داده که با از دست دادن آن ، کروشه را به جای پنجره باز و بسته می کند.

شاعر ، گاه از زندگی احساس خستگی می کند. از روزمرگی و یکنواختی زمان ، بی حس و کرختمی شود. گاه چنان غم نوستالوژی او را می آزارد که ناچار می شود به همان کلماتی پناه ببرد که لحظه ای او را به ایده آل دل خوش کنند.

»آسمان اینجا را نمی شود عوض کرد ؟ / راستی نمی شود کلاغ تعطیل شود ؟ / کوه بیارامد / باد در گوشه ای بنشیند و خود را مرور کند ؟ / مرگ به مرخصی برود و زندگی از دستان رنج پیاده شود.«

شاعر از زندگی و تصاویر امروز خسته شده از داد و فریاد و هیاهوی سیاه ، دلش هوای آسمانی دیگر و صاف و آبی کرده که با تمام آسمان های دیگر فرق دارد. بی شک این خواسته ریشه در همان احساس ساده و پاک روستایی شاعرانه ی شاعر است که دلش در گرو طراوت صفا و صمیمیت و مهربانی روستاست. شاعر دلش می خواهد که آسمان دست احساسش را بگیرد تا او لحظه ای بیارامد و احساس خسته اش را به دنیای دیگر از جنس آرامش در روزهای نیامده بسپارد . » در میانه ی این متن / عطر لیمو و الوند جاریست ...« اما افسوس که عمر این خواستن آبی ، کوتاه است و لطافت و شاعرانگی آن را به پایان می رسد.

» آن سوی خط اما / پروانه ای نمی وزید . «

آهنگرنژاد به ذات و اصل کلمات که همانا اثر بخشی مطلق و جان بخشیدن به اندیشه ی حاکم بر سطرهاست ، کاملاً آگاه است . او سازنده ی زبردست ترکیب های پر طراوت و شاداب کلمات است. به گونه ای که مفاهیم عمیق و غنی را در دنیایی جذب و خلاق و نو به نمایش می گذارد.

ترکیباتی چون » چهارشنبه ی قرمز ، ترافیک سبز درختان همیشه ، دشت برفی عریان ، گوش جاده های زمین ، روی چشم های آبی جمعه و ... « شاعر با تمام این کلمات متعالی ، به سادگی نیز گرایش دارد آن جا که اندکی زبان شعری اش به زبان گفتار نزدیک می شود :

» ... به ایستگاه کودکی می رسند / در خیال صندلی شکسته ی کلاس دوم / تصمیم کبری را می خوانم ... «

» ببخشید ! / می شود شما را / با طعم بلوط های زاگرس حس کنم ؟ ! «

در دفتر دوم مجموعه ی طعم روزهای نیامده می توان 26 غزل استخوان دار و محکم زمزمه نمود . در این دفتر کم و بیش همان اتفاقات و پیامدهایی که در دفتر اول منعکس شده را می توان دید و خواند.

غزل » جهان شب بود ... « آسمان و فضایی تیره و تار دارد. شاعر با به کارگیری وزنی طولانی ، احساس گرفتگی و تسلط بر مخاطب را در بیت بیت آن تزریق کرده است و چه هوشمندانه این حس را به دنیای مخاطب القا می کند.

» تگرگ سنگ می بارید و سیل خون به دشت افتاد / فلک اما بقای عمر شیطان را دعا می کرد .«

در این غزل ، داستانی سوررآل می شود خواند . فضای این شعر کمی متفاوت و خاص است.

» تا می نویسم تیرگی « غزل غریبی است. نمی دانم شاعر را در این شعر چه شده است ؟ آیا او در این غزل می خواهد نیم نگاهی به تجربه ی ناموفق »فراغزل« داشته باشد و بیان دارد که این تجربه محکوم به شکست است و یا ... نمی دانم. شاعر در این غزل به دنبال چیست ؟ به دنبال کدام زبان شعری است ؟ آنجا که ارتباط میان بیت های پایانی با مخاطب تقریباً غیر ممکن دیده می شود.

تکرار حرف » سین « در این مجموعه بسیار دیده می شود و در هر دو دفتر ، شاعر به عمد از این حرف پر مفهوم در ادبیات معاصر با توجه به محتوا و مضمون ، به نیکی استفاده برده است.

آهنگرنژاد شاعر هوشمندی است . او در این مجموعه تمام توان مندی ها و پتانسیل های این ایام را به طور کامل بروز نداده و با این احتساب طعم روزهای نیامده مجموعه ای که از صداها و فریادهای انسان معاصر که جلیل آهنگرنژاد به درایت و دقت به طور احترام برانگیزی آن را به گلوی پرندگان شعرش سنجاق کرده است.

آخر کلام این یادداشت را به بیتی از غزل » و ... ناگهان شبیه برگ «

پیوند می دهم : ستاره های تشنه را دوباره آب می دهیم و نور و زندگی / و زنگ می زنیم به فرشته و سلام می دهیم به خدا.

پانویس :

1-چاپ اول ، ( تهران ، نشر الیاس ، 1385)

2-آورندگان شعر دشوار ، (مقاله) ، عمران پور ، لطیف ، شاعر و منتقد سرپل ذهابی که در سایت ادبی بلوط منتشر و سپس در هفته نامه ی سیروان و ... بازتاب یافت.

3- شعر»اسکلت معلمی که لانه ی پرنده است « ص31

4-ص46

6-ص44

7-ص71

8-ص44

9-65

10-ص51

11-ص97

12-ص87

13-عنوان بیانیه ای از بیژن ارژن شاعر کرمانشاهی که به طور کامل در یکی از شماره های مجله ی شعر حوزه های هنری تهران چاپ و منتشر شد.









نویسنده : جلیل آهنگرنژاد ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٩

نقدی بر مجموعه شعر طعم روزهای نیامده

 سروده ی جلیل آهنگرنژاد

ای کاش زمين از روستای ما آغاز می شد

به قلم : دکتر محمد امین مروتی  

جليل آهنگرنژاد را سالهاي طولاني بود كه ندیده بودم . او را از سال هاي پيش و در انجمن هاي ادبي مي شناختم . متانت و روابط عمومي خوبش باعث شده بود دلم هوايش را بكند و اين بود كه سري در دفتر هفته نامه اش به او زدم. به واسطه ي » مهجوري و مشتاقي « ساليان گذشته ن ديدار دلنشيني باهم داشتيم. براي ادامه روابطمان قرارو مدارهايي گذاشتيم . كتاب جليل را همانجا ديدم و هديه گرفتم . بعد از ظهر همان روز مشغول خواندن كتاب بودم و پس از خواندن چند صفحه به او زنگ زدم كه اگر اولين محصول تجديد ديار و همكاريمان نقدي ـ ولو تند ـ بر اين كتاب باشد ، حاضر است در هفته نامه چاپش كند. با شناختي كه از او داشتم مي دانستم بزرگوارانه جواب مثبت خواهد داد و همين طور هم شد. البته نقد بنده به هيچوجه تند نيست ولي مي خواستم با اين درخواست پس از سالها دوري از هم ، او را محكي دوباره زده باشم.

كتاب را در دو حوزه ذهن و زبان به تفكيك ازنظر خواهم گذراند.

در حوزه ي ذهن :

شعر جليل اصالتاً شعري با گرايشات بومي و سنتي و تا حدي روستايي است. شعري حتي با رنگ و بوي ملي و كُردي كه مردم كُرد و طبيعت و جغرافياي زادو بوم اش را عاشقانه دوست دارد و بيشتر از همه از رنج هاي اين مردم و زيبايي طبيعت اين مناطق متأثرات كافي است به بسامد واژه ي » بلوط « اين آشناترين و صميمي ترين درخت مناطق كُردنشين زاگرس ـ توجه كنيم كه بيش از هر درختي بومي قدم كرد ـ خاصه ساكنان نواحي مرزنشين ـ را دارد :

در برق مرز كدام سيم خاردار / در زير جيب چپ پيراهن آبي است / هنوز / بوي » هناره « مي آيد؟ در قطعه » در كنار زندگي كمي «  الوند لازم است ، طبيعت روستا و سادگي عشايري را مي ستايد و از عطر ليمو و الوند مست مي شود.

اين بومي گرايي و روستاستايي حتي باعث شده كه جليل در شعرش از مُد و مدرنيسم گريزان باشد. تقابل دنياي مدرن وعناصر سنتي بعضاً در هيأت تقابل شهر و روستا به مثلاً در قطعه : از متن يك هوره « ـ مطرح شده است. اين قطعه حكايت » رهگذري است كه » از متن سبز يك هوره « گذارش به يك مكان مدرن شهري ـ ميدان مصدق ـ افتاده كه بوي نفت و ادكلن و ماتيك مي دهد (حالا بماند كه شاعر خواسته چه ارتباطي بين واژه ي مصدق و واژه ي نفت برقرار كند) شاعر در قطعه اي ديگر » كدام ازل آبي رنگ « مي خواهد از » مسلخ دنياي مدرن « بگريزد تا شعر و باران آغاز شود. ولي آيا اين گريز مطلوب است و اگر مطلوب باشد اصولاً ممكن است ؟ د رقطعه » اين صفر زخمي« گوشي نوكيا رابطه او را با خاطرات سرزمين مادري و » هوره « قطع مي كند . به تعبير شاعر گويي اين گوشي » نوكيا« ، » نوك يا «كريمي ( نوك يا كريمي ) را بريده و در قاب خود زنداني كرده است. در اين شعر نوكيا مظهر دنياي مدرن است . بازي با الفاظ در اين قطعه تا حدودي زيباست:

» و تو در اين گوشي نوكيا / نوك ياكريمي را چيده اي / كه از جاده هاي مدرن فردا / برمي گردد.«

اما شاعر چه بخواهد چه نخواهد گريز و گزيري از دنياي مدرن ندارد. شعر » تاكليك مي كنم ... « حاكي از حكايت مدرني به نام اينترنت است كه هم مي تواند » طعم زندگي و آسمان « داشته باشد و البته هم طعم مرگ و بن لادن.

» تا كليك مي كنم / اين موس سامسونگ / رنگ »بن لادن « مي گيرد و / دو دقيقه ي بعد / زندگي / shut down مي شود ! «

شعرهاي اين دفتراساساً عارفانه نيست ولي شاعر با عرفان محلي زادبومش هم حالي مي كند :

» در لحظه هاي » دالاهو « / بر برگ برگ چند بلوط » هوهو« كرده اي ؟ ... « ( از چند كوچه ي بن بست ) كه هم حروفي » دالاهو « ـ سرزمين دراويش اهل حق ـ و » هو هو « به نوبه ي خود زيباست . در قطعه » روز آخر پروندگان « كه احتمالاً توصيفي از مراسم ترحيم يكي از همين دراويش است ، شاعر با موسيقي تنبور و در امواج زيروبم موسيقي جاري مي شود و خوب شنيدن همان سماع است كه حق را ديدني و آسمان و زميني را تماشايي مي كند :

» ... سيد و بوسه و انگشت / بر تنبور جاري مي شوند / جاري مي شوم ... / مرگ حَقَّن ! مرگ حَقَّن ! مرگ حَقَّن ... / اين آسمان چه طعم تماشايي دارد ! / حق چه ديدني است ... ؟

رد پاي فرشته اي كردي پوش در جاي جاي كتاب ديده مي شود. پيداست كه فاجعه » حلبچه « تأثير زيادي بر شاعر داشته و گويا  اين فرشته ي كُردي پوش با چشمان آبي اش ناچار شده تا يكي از قزبانيان فاجعه را در سياهي خاك دفن كند. در شعر » طعم روزهاي نيامده « شاعر سوار تاكسي مي شود و پس از او دختري كه » بويش « ( بيني اش ) را به تيغ جراحي سپرده و » به جاي دنيا دور عينك [دودي ] به چشمش مي رود. گويي شاعر به طور ناخودآگاه اين دختر را با فرشته ي كُردي پوش خود مقايسه مي كند و تأسف مي خورد.

شعر جليل سياست گريز است و البته سياست ستيز نيست. در قطعه » اي كاش زمين از روستاي ما آغاز مي شد ! « از سياست خسته است و ترجيح مي دهد به صفاي زادبوم و هوره ي علي نظر و عشق بيانديشد :

» فردا كه زمين دوباره آغاز شود / ديگر دم از » چه گوارا « و » ساداكو « نمي زنم / پشت هستي روزهايي سبز / در صداي » هوره علي نظر « مي نشيم و / براي فرشته اي با لباس كُردي / كه تشنه ي من زميني است / دوباره دست تكان مي دهم ... / اي كاش ! / زمين از روستاي ما آغاز مي شد و / بهار از » بره كو « / و عشق / از كنار چشمه ي »كيخسرو « ...

خداي شاعر هم با سياست ميانه يا ندارد :

» خدا مي آيد و / از كوچه هاي صبح كه مي گذرد / دستمالي به بيني مي گيرد / تا از روزهاي سياه سياسي بدش بيايد ... « ( در جيب چپ يك گنجشك ) در قطعه » شانه هايم بوي پلاكارد مي دهد « شاعر حس مي كنم برو دوش شعرش و دوش خودش بوي شعار و پلاكارد مي دهد نه بوي عشق و لچك : » شانه هايم بوي پلاكارد مي دهند / بردوش اين شعر لچكي ننشسته است «

و در قطعه ؛ روي اين پلاكارد كبوتري زندگي مي كند !« شاعر در واژه ها هم از بريدن سركركس ها ابا دارد . واژه هاي شاعر كبوتر صلح و آشتي رادوست دارند : » در يك ديشب برفي عريان/ در داستاني سرد / كركسي را سر بريدم / سر صبح / تمام واژه هاي كتاب هايم / به تحصن ايستادند / با پلاكاردي كه / بر رويش / كبوتري سفيد زندگي مي كرد . «

اما شعر جليل سياست ستيز هم نيست. قطعه »جنگ ويزاي سيروان و سيمره و الوند " است يادي از دوران جنگ و شناسنامه ي سرخ درختان زادبوم شاعر است :

» ... جنگ تا هميشه هاي بي پايان / بخشي از / شناسنامه ي سرخ درختان سرزمين من است / اصلاً ويزاي سيروان و سيمره و الوند است ... «

شاعر ذهن خود و سرزميني اش را نيازمند غسلي از واژه هاي تابوت و اسكلت و طناب مي داند . او ناقد زمانه و ناقد رياي هم زمانه هم هست و دوست دارد ترانه آزادي بخواند :

چنان بازار مكر و خودنمايي گرم مي گرديد

كه حتي كاشي بي جان مسجد هم ريا مي كرد

( جهان شب بود و ... )

برايت آزاري ! ترانه مي خوانم

اگرچه مي خواهد زمانه لال امشب

( بهار را بنويس









نویسنده : جلیل آهنگرنژاد ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٩


 آنهایی که با شعر امروز کرمانشاه در ارتباطند ، حتما نام اصغر اردبیلی را شنیده اند. پیر خوش مرامی که حضوری بی آزار در اکثر محافل شعری مرکز  استان داشت و جوانان اهل ادب برایش احترامی ویژه قائل بودند  اردبيلى  در سال یکهزار و سیصد و بیست و چهار در یکی از محله های قدیمی شهر کرمانشاه بدنیا آمد .از جدِ پدرى كيمياگر و زرگر و از جدِ مادرى صنعت‌گرِ ساختمانى در گچبرى بود . بنا به گفته ی خود وی موانست با شعر را از ١٢ سالگی آغاز کرد   و در سالِ ١٣٤٠ آغازِ رسمى ‌و جدىِ فعالیتش در وادی   شعر نو بود .آشنایی با دوستانِ زمانِ مدرسه زنده ياد: اسدالله عاطفى، يدا لله ‌لرنژاد، عزت‌الله‌ زنگنه را غنیمتی به یادماندنی می دانست  .این شاعر دردمند کرمانشاهی تحصيلات خود را در چهار مقطعِ زمانى شروع کرد كه هر بار بعلتِ
مشكلِ قلبى از تحصيلات كناره‌گيرى و مجدداً شروع مى‌كند .به علتِ جراحى‌ قلب در سالِ ١٣٥٤ در بيمارستانِ قلبِ تهران از فعاليت‌هاىِ درسى و ورزشى و غيره از طرفِ پزشكان ممنوع شد. 
 او در سالهای گذشته آخرين بار بعلت يك سكته‌ىِ قلبى‌ىِ شديد تواماً با سكته‌ىِ مغزى‌ خفيفى از هر‌گونه فعاليت محروم گشت در نهایت  روز سه شنبه یازدهم اردیبهشت در کرمانشاه به دیار ابدی شتافت . روحش شاد و یادش گرامی باد

جلیل آهنگرنژاد

چند شعر كوتاه از اصغر اردبیلی  :

شعر(١):

برويم

در باغِ خيال

و بچينيم

ليسه‌ىِ گل

از واژه‌ىِ

تنهايى‌ىِ عشق.

شعر(٢):

بر لوحِ تقدير

نوشته بودند

يك شاخه گل

براى شعر

يك گلوله

براىِ شاعر.

شعر(٣):

جاده ...

باريك مى‌شود!

مسافر،

به فاجعه مى‌انديشد....!

شعر(٤):

پرنده‌ىِ برفى

در باغِ فتنه‌ىِ يلدا

پرنده‌ىِ برفى

روىِ شاخه‌ىِ گلِ يخ

به خدا

نزديكتر است.